نمی توانم توصیفش کنم بسیار درمورد او خواندم نوشتم فکر کردم اما باز هم از توصیف او عاجزم.شاید بتوان گفت او تنها کسی است که آرامم می کند. کافی است وقتی غرق در پریشانی می شوی تفالی بزنی آه... چقدر خوب است وقتی می بینی او تو را می فهمد گویی نگاهت می کند می داند چگونه ای وقتی از هجر می نالی می گوید:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
وقتی محبوب سفر کرده می گوید:
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
وقتی از سختی و دشواری زندگانی شکوه می کنی می گوید:
مکن ز قصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
تو کیستی که همیشه حال مرا می فهمی؟...
خود تو حافظ خود تو هم در روز دلتنگی فال می گرفتی...
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید
هرچه می اندیشم نمی فهمم تو کیستی؟
شما به من بگویید....
حافظ کیست؟؟؟

مادر! مرا ببخش .
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است
با چشم اشكبار، ز پيشم چو مي روي
سر تا به پاي من
غرق ملامت است.
***
هر لحظه در برابر من اشك ريختي
از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي
بيچاره من، كه به همه ي اشك هاي تو
هرگز نداشت راه گناهم نهايتي
***
تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي
من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام
گاهي به سنگ جهل، گهر را شكسته ام
گاهي به دست خشم به خاكش كشيده ام
***
مادر! مرا ببخش.
صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود
بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي
كار تو از براي پسر جز دعا نبود
***
بعد از خدا ، خداي دل و جان من تویی
من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش
تو، آن فرشته اي كه ز مهرت سرشته اند
چشم از گناه كاري فرزند خود بپوش
***
اي بس شبان تيره كه در انتظار من
فانوس چشم خويش به ره ، برفروختي
بس شام هاي تلخ كه من سوختم ز تب
تو در كنار بستر من دست بر دعا
بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
تا كاروان رنج مرا همرهي كني
با چشم خواب سوز
چون شمع دير پاي
هر شب، گريستي
تا صبح ، سو ختي
***
شب هاي بس دراز نخفتي كه پسر
خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو
رفتي به آستانه مرگ از براي من
اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو
***
اين قامت خميده ي در هم شكسته ات
گوياي داستان ملال گذشته هاست
رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات
ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست
***
در چهره تو مهرو صفا موج مي زند
اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت
در هم شكسته چهره تو، معبد خداست
اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت
***
مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي
بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام
دور از تو هر چه هست، سياهي است ، نور نيست
من در پناه روي چو ماه تو آمده ام
مادر ! مرا ببخش
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است
با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي
سر تا به پاي من
غرق ملامت است
مادر مرا ببخش!
مهدی سهیلی
تا به حال ندیده بودمش اما... با تمام وجود دوستش داشتم. خوب می شناختمش. نه از شش ماه پیش از آغاز از روزیکه مادرم مرا نماز خواندن آموخت به قولی از ب بسم الله. آری او بزرگ بود آنقدر بزرگ که حتی با رحلتش به مردمان این مرز و بوم زندگانی بخشید. در میان روبان های سیاهی که بر نوشته های این دنیای مجازی آویخته اند خواندم:
امروز تو را با دستانم به خاک سپردم. می دانم سبز خواهی شد...
پدر مهربان من امشب با خود می گوید:
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد ....

مرجع سبز من روحت شاد
سلام پر مهر به دوستان مهربانم.
چند روز پیش این حدیث قدسی را از معلمم شنیدم. آن لحظه تعبیر متفاوتی از عشق در ذهن من پدیدار شد. احساس کردم خدا در این حدیث به سوال مولانا جواب داده:
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بودست مراد وی از این ساختنم
قال الله تعالی :
مَن طَلَبَنی ، وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی ، عَرَفَنی
وَ مَن عَرَفَنی ، اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی ، عَشَقنَی
وَ مَن عَشَقتَنی ، عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقتَهُ ، قَتَلتَهُ
وَ مَن قَتَلتَهُ ، فَعَلّی ديَتَهَ وَ مَن ديَتَهُ عَلَیّ ديَتَهُ
فاَنَا ديَتَهُ
خداوند متعال می فرمايد :
کسی که مرا طلب کند ، مرا پيدا می کند
و کسی که مرا پيدا کند ، مرا می شناسد
و کسی که مرا بشناسد ، مرا دوست دارد
و کسی که من را دوست دارد ، عاشقم می شود
و کسی که عاشق من شود ، من عاشق او می شوم
و کسی که من عاشق او شوم ، می کشمش
و کسی که من او را می کشم ديه دارد و ديه او بر من است .
من ديه او هستم .
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
خوش به حال کسی که او عاشقش شود.
خطها
خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها وسال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها.
فاضل نظری

شعرا، عشق را " اکسیر " نامیده اند. کیمیاگران معتقد بودند که در عالم، ماده ای وجود دارد به نام " اکسیر " یا " کیمیا " که می تواند ماده ای را به ماده دیگری تبدیل کند. قرنها به دنبال آن می گشتند. شعرا این اصطلاح را استخدام کردند و گفتند آن اکسیر واقعی که نیروی تبدیل دارد عشق و محبت است؛ زیرا عشق است که می تواند قلب ماهیت کند. عشق مطلقا اکسیر است و خاصیت کیمیا دارد، یعنی فلزی را به فلز دیگر تبدیل می کند. مردم هم فلزات مختلفی هستند: «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة؛ مردمان معادنی هستند مانند معادن طلا و نقره».
عشق است که دل را دل می کند و اگر عشق نباشد دل نیست، آب و گل است .
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست *** دل افسرده غیر از مشت گل نیست
الهی! سینه ای ده آتش افروز *** در آن سینه دلی و آن دل همه سوز
در برهان قاطع درباره اکسیر می گوید: " جوهری است گدازنده و آمیزنده و کامل کننده یعنی مس را طلا می کند و ادویه مفیده فایده مند و نظر مرشد کامل را نیز مجازا اکسیر می گویند. " اتفاقا در عشق هم هر سه خصوصیت هست؛ هم گدازنده است و هم آمیزنده و هم کامل کننده؛ لکن وجه شبه معروف و مشهور همین سوم است؛ یعنی تغییر تکمیلی و لذا شعرا گاهی عشق را طبیب و دوا و افلاطون و جالینوس خوانده اند. مولوی در دیباچه مثنوی مولوی می گوید:
شادباش ای عشق خوش سودای ما *** ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما *** ای تو افلاطون و جالینوس ما
از ویژگیهای دیگر عشق، الهام بخشی و فیاضیت عشق است:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود *** این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
فیض گل گر چه به حسب ظاهر لفظ، یک امر خارج از وجود بلبل است؛ ولی در حقیقت چیزی جز نیروی خود عشق نیست:
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد *** از سمک تا به سماکش کشش لیلی برد
عشق، قوای خفته را بیدار و نیروهای بسته و مهار شده را آزاد می کند؛ نظیر شکافتن اتمها و آزاد شدن نیروهای اتمی. الهام بخش است و قهرمان ساز. چه بسیار شاعران و فیلسوفان و هنرمندان که مخلوق یک عشق و محبت نیرومندند. عشق، نفس را تکمیل و استعدادات حیرت انگیز باطنی را ظاهر می سازد. از نظر قوای ادراکی الهام بخش و از نظر قوای احساسی، اراده و همت را تقویت می کند. عشق، آنگاه که در جهت علوی متصاعد شود کرامت و خارق عادت به وجود می آورد. روح را از مزیجها و خلطها پاک می کند. به عبارت دیگر عشق تصفیه گر است. صفات رذیله ناشی از خودخواهی و یا سردی و بی حرارتی را از قبیل بخل، امساک، جبن، تنبلی، تکبر و عجب را از میان می برد. حقدها و کینه ها را زائل می کند و از بین برمی دارد؛ گو اینکه محرومیت و نا کامی در عشق ممکن است به نوبه خود تولید عقده و کینه ها کند.
جاذبه و دافعه، صفحه43-48
گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کاندر این طوفان نماید هفت دریا شبنمی
این پست بهانه ندارد یعنی به خاطر سالروز تولد یا بزرگداشت یا ... نیست . تنها دلیل موجهی که دارم این که دلم هوای شعر هایش را کرده بود . وقتی دستور زبان عشق را می خوانم آرام می شوم...

چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟
بياييد از عشق صحبت كنيم
تمام عبادات ما عادت است
به بيعادتي كاش عادت كنيم
چه اشكال دارد پس از هر نماز
دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟
به هنگام نيّت براي نماز
به آلالهها قصد قربت كنيم
چه اشكال دارد كه در هر قنوت
دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟
چه اشكال دارد در آيينهها
جمال خدا را زيارت كنيم؟
مگر موج دريا ز دريا جداست
چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟
پراكندگي حاصل كثرت است
بياييد تمرين وحدت كنيم
«وجود» تو چون عين «ماهيت» است
چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟
اگر عشق خود علت اصلي است
چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟
بيا جيب احساس و انديشه را
پر از نقل مهر و محبت كنيم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ
پر از كيمياي سعادت كنيم
بياييد تا عينِ عين القضات
ميان دل و دين قضاوت كنيم
اگر سنت اوست نوآوري
نگاهي هم از نو به سنت كنيم
مگو كهنه شد رسم عهد الست
بياييد تجديد بيعت كنيم
برادر چه شد رسم اخوانيه؟
بيا ياد عهد اخوت كنيم
بگو قافيه سست يا نادرست
همين بس كه ما ساده صحبت كنيم
خدايا دلي آفتابي بده
كه از باغ گلها حمايت كنيم
رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:
«بيا عاشقي را رعايت كنيم»
قيصر امين پور
به بهانه ی این که امروز سی ام شهریور ماه سالروز تولد فریدون مشیری شاعر نامدار معاصر است....نمی دانم شاید این روز ها را دیده بود که اینطور شجاعانه گفته است: تفنگت را زمین بگذار !

http://www.fereydoonmoshiri.org/fmpage10.htm
زبان آتش
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…


